دردهایم فروختنی نیست. لطفاً سوال نفرمایید

شنبه 2 مرداد 1395 06:30 ب.ظنویسنده : سجاد حسینی

 

ای بهانه شعرهایم، ای داغ درون و ای هدیه بهترین کسانم، من تو را ارزان نفروشم. گرچه فروشندگان بازار بی خریدار در صف از یکدیگر پیشی می گیرند. اما ای بهانه زیستن، ای درد بشریت من تو را ارزان نفروشم. گرچه زندگی بی تو خوشتر می نماید! اما شاید بی تو حیاتی نباشد. 
ای درد غم افزا، ای هیولای روح خوار، با این همه پلشتی باز از تو نمی توان گذشت زیرا که تو معجون عجیبی از درد و درمانی، تو میله های پروازی، تو بند تمناهای حریص رسیدنی، تو دروازه بهشتی.
با این همه پلشتی عجب مفتونم کرده ای! عجب افسونم کرده ای! 
تو را به آفریدگارت روزنه انوار گوارای رشد را به من نشان ده تا در این کویر وحشت،  استخوانهای بی جانم بازیچه ی کرکسان پلید تماشا نشود.

آخرین ویرایش: شنبه 2 مرداد 1395 06:31 ب.ظ

 

دعا کنید اما نه برای من

پنجشنبه 10 تیر 1395 12:32 ب.ظنویسنده : سجاد حسینی

 
دعا کنید اما نه برای من. دعا کنید برای همه اسیران بلا, اسیران هوا، اسیران خاک. برای آنان که امیدی به بازگشت ندارند. 
دعا کنید اما نه برای من. دعا کنید بر در بستر فتادگانی که جز خدا امیدی ندارند و شب و روز از لا به لای پنجره یکنواخت اتاقشان منتظر خدا هستند تا شاید که به مدد قلب آینه و نفس گرمتان, این چشمان منتظر به جمال قاصد قدسی روشن گردد.
دعا کنید اما نه برای من. کتمان نمی کنم که سخت محتاج دعایتان هستم! اما خواهش می کنیم دعا کنید برای آنان که آرزوی شان نفسی بی درد است؛ آن که سیر نزولی نفس های شان را در حسرت و نومیدی شماره می کنند.
دعا کنید اما نه برای من. دعا کنید بر آنان که لبخندهای تلخ شان هم اندک است. آنان که جز خدا یار و فریادرسی ندارند و باز چشم به راه قاصد قدسی اند؛ چشم به راه من, چشم به راه شما, چشم به راه آنها
دعا کنید اما نه برای من. باور کنید که به بدبختی تمنای دعایم را ساکن کرده ام! اما شما دعا کنید برای آنان که کارشان از تمنا گذشته است و به دعایتان عمل کنید که دعای بی عمل ابتر است. تاویل دعایتان باشید به احسن
 یا حق

آخرین ویرایش: پنجشنبه 10 تیر 1395 12:51 ب.ظ

 

نکاتی درباره لوسیون ناشناخته

جمعه 28 اسفند 1394 08:30 ب.ظنویسنده : سجاد حسینی

 


لوسیون ناشناخته


چندی است که در جامعه ایکتیوزی نوعی لوسیون مجهول المحتوی تبلیغ می شود. انجمن ایکتیوز ایران بدلیل نامعلوم بودن محتویات این لوسیون، در پستی در کانالش اعلام کرد که بدلیل نامعلوم بودن ترکیبات این لوسیون، آن را تایید نمی کند:

علیرغم اعلانهایی از این قبیل هنوز هم ترویج کنندگان لوسیون فوق الذکر نسبت به تبلیغ و ارسال این لوسیون اقدام می کنند. لذا لازم دیدم نکاتی را راجع به این لوسیون خدمت دوستان گرامی مطرح کنم:

·       محتویات لوسیون مجهول است: به همین دلیل ما قادر نیستیم که هیچ ماده ممنوعه ای در ساختار این لوسیون استفاده نشده است و اگر فرضاً ماده ای در آن بکار گرفته شده باشد که در اوایل آب را زیر پوست نگه دارد؛ ولی با گذشت زمان باعث پیری زودرس پوست شود، نمی توان عوارض ناشناخته این لوسیون را به جان خرید.

ترکیب ناشناخته

·       این لوسیون توسط یک داروساز تهیه گردیه است نه یک متخصص پوست: یک متخصص پوست کسی است که با ساختار پوست آشناست و لایه های مختلف پوست را بخوبی می شناسد و می تواند و صلاحیت این را دارد که کرم یا داروهایی را برای این عضو از بدن تجویز کند. و لیکن یک داروساز فقط قادر است نسخه های تجویز شده توسط پزشک را آماده سازد و مواد مختلف را به نسبت های گفته شده توسط پزشک، با هم ترکیب کند تا نسخه آماده شود. فلذا یک داروساز هم ممکن است دارویی را برای سرطان سینه درست کند و هم داروی دیگری را برای آب مروارید چشم. ولی پرواضح است که این داروساز صلاحیت این را ندارد که بیماران سرطانی یا مبتلایان به بیماری های چشمی را درمان کند. و عقل سلیم حکم می کند که برای درمان این بیماری ها به متخصصین آنها مراجعه کنیم. و در نتیجه لوسیون ذکر شده چندان قابل اعتماد نیست.


·       این لوسیون هیچ گونه مجوزی از وزارت بهداشت و یا سازمان غذا و دارو ندارد: حتی اگر این لوسیون توسط یکی از این نهادها به ثبت می رسید، می توانستیم به آن اعتماد کنیم؛ چرا که این نهادها مسئول حفظ سلامت جامعه اند و با اطمینان از محتویات و اثرات داروها، آنها را رد یا تایید می کنند.

و همچنین ارائه نکردن این لوسیون به نهادهای اشاره شده، این شک را ایجاد می کند که سازنده کرم به دلایلی اعم از کاربرد مواد ممنوعه، از ارائه داروی خود برای تست و آزمایش هراس دارد جالب است که بنابر ادعای مروجین لوسیون، دکتر سازنده می گوید که قصد کمک به ایکتیوزی ها را دارد! ولی حاضر نیست این لوسیون معجزه گر را برای ایجاد اطمینان خاطر بیماران به بوته نقد و آزمایش بگذارد. تصدیق بفرمایید که این موضوع مقداری متناقض نما است.

·        اتکا صرف به الهام در ساخت لوسیون: بنا بر گفته دکتر محترم، فرمول این لوسیون به ایشان الهام شده است. باید خدمتتان عرض کنم که الهام بر دو گونه است: وحی؛ که نوعی الهام است که مخصوص پیامبران است و فرض ما بر این است که ادعای دکتر داروساز محترم ازین گونه نیست. گونه دیگر الهام نوعی از الهام است که هنرمندان، شعرا، مخترعین و نبواغ در خلق شاهکارهای خود از آن بهره می برند. ظاهر امر از این حکایت دارد که منظور جناب دکتر نوع اخیر از الهام است. ولی یک اشکال بزرگ در کار ایشان وجود دارد که باعث مخوف شدن الهامشان می‌شود و آن اینکه ایشان مواد مورد استفاده را فاش نمی‌سازند. درست مثل اینکه مخترعی یک ماشین ناشناخته را ابداع کند و نقشه اش را در اختیار هیچکس قرار ندهد. بدیهی است که در اینصورت شما مطمئن نخواهید بود که آیا ماده منفجره‌ای در ساختار آن استفاده شده است یا نه! و  این گونه از الهام را قطعاً نمی‌توان یک الهام الهی و خیرخواهانه پنداشت.

·        نامعلوم بودن و عدم شفافیت جریان مالی شکل گرفته جهت فروش این لوسیون: هنگامی که فردی اعم از حقیقی یا حقوقی اقدام به فروش کالا یا خدمتی می کند، این فرد از طریق سازمانهای مختلف اعم از بالادستی یا هم تراز کنترل می شود که جریان مالی صحیحی داشته باشد. فرضاً یک بانک را در نظر بگیرید: این بانک هم از طرف یک سازمان هم تراز نظیر اداره ی مالیات و هم از طریق یک نهاد بالادستی نظیر بانک مرکزی چک می شود تا سپرده های مردم را بشکلی صحیح نگهداری کند. این در حالی است که لوسیون نامبرده توسط اشخاصی ارائه و ارسال می شود که هیچ مجوزی از هیچ نهادی جهت انجام این کار ندارند و حتی یک جدول ساده حسابداری نیز از چگونگی هزینه کرد پرداختی های بیماران ارائه نداده اند.

فرض کنید اینجانب یک نوع آب معدنی -که مدعیم کم ترین میزان نیترات را در بین سایر آب معدنی های موجود در بازار دارا است- را تبلیغ کنم و بگویم که قیمت واقعی این آب معدنی 36000 تومان است؛ ولی اینجانب با چانه زنی با تولیدکننده 18000 تومان تخفیف گرفته ام و آن را به قیمت 18000 به شما عرضه می کنم؛ حال سؤال این است که چه تضمینی وجود دارد که قیمت واقعی این آب معدنی مثلاً 10000 تومان نبوده باشد و من شما را نفریفته باشم. اینجا است که وجود سازمان های کنترلگر ضرورت می یابد تا هر کسی نتواند هر طور که می خواهد جریان مالی ایجاد کند و آن را اداره کند؛ حتی اگر به ضرر مردم باشد.

 

مروری بر مغالطات و نظریات ناصحیحی در باب این لوسیون

o      توزیع کنندگان مدعیند که می خواهند آرامش را به ایکتیوزی ها هدیه کنند. اما آیا با مصرف یک داروی ناشناخته آرامش حاصل می شود یا تشویش؟! آرامش واقعی وقتی به دست می آید که شما بر شرایط مسلط باشید. نه اینکه ندانید دارید شکر می خورید یا سم!

o      ترویج کنندگان مدعی اند که تاکنون پس از گذشت 12 سال هیچ نتیجه منفی از استعمال لوسیون ندیده‌اند. این درست مانند این است که اینجانب مدعی شوم که آب معدنی مورد مثال را 25 سال است که مصرف کرده‌ام و جز اثرات مثبت چیزی از آن ندیده‌ام. آیا شما می‌توانید مطمئن باشید که من واقعاً 25 سال این آب معدنی را مصرف کرده‌ام؟! هیچ نهاد رسمی وجود ندارد که صحت حرف‌های مرا تایید کند؛ فلذا اطمینان به چنین حرف‌هایی به دور از عقل سلیم است.

o      ‌‌بعضی از مصرف‌کنندگان می گویند ما خیلی از مواد غذایی روزانه را بدون اینکه از محتویاتشان باخبر باشیم، مصرف می‌‌کنیم؛ حال چرا درباره این لوسیون سخت‌گیری کنیم. خدمت این دوستان باید عرض کنم که مواد غذایی روزمره از طریق نهادهای مختلف اعم از وزارت بهداشت، سازمان غذا و دارو، سازمان استاندارد و ...، هم خودشان و هم محتویاتشان بارها بررسی و آزمایش شده‌اند و اگر شما زیاد به برچسب محتویاتشان توجه نکنید هم می توانید با اتکا به تاییدیه این سازمان‌‌ها، با اطمینان مواد غذایی را مصرف کنید. این درحالی است که لوسیون هیچ تاییدیه‌ای ندارد و هیچ‌کس نمی داند که چه چیزهایی در آن استفاده شده است.

o      بعضی از مصرف‌کنندگان می گویند ما حاضریم این لوسیون را مصرف کنیم حتی اگر عوارض سوئی  داشته باشد چون فعلاً از عملکرد آن راضی هستیم. ای گفته درست مانند این است که یک بیمار ایدزی بگوید که من حاضریم یک ماده دارویی را مصرف کنم تا حداقل یک هفته را با سلامتی زندگی کنم؛ با این حال می‌دانم که این ماده دارویی مرا بعد از یک هفته خواهد کشت. آیا این صحیح است؟! این نوعی خودکشی است که در تمام کشورهای جهان ممنوع است.

بنظرم بهتر است که جامعه ایکتیوزی کشور با یک مقاومت منطقی و پرهیز از مصرف این لوسیون، سازندگان و مروجین لوسیون را به ارائه محتویات لوسیون وادارد؛ تا هم خود و هم بقیه همدرد‌ها با خیال راحت‌تری از این لوسیون استفاده کنند؛ یا از مصرف آن بپرهیزند.

در پایان اعلام می‌کنم با کمال میل حاضرم نظرات مروجین لوسیون را در باب نقدهای اینجانب، در قسمت نظرات این پست درج کنم و از آنها دعوت می‌کنم که اگر واقعاً قصد خدمت به ایکتیوزی‌ها را دارند، فرمول این فراورده را در اختیار قرار دهند؛ و نه اینکه یک بازار انحصاری ایجاد کنند که فقط شک برانگیز است.
آخرین ویرایش: یکشنبه 1 فروردین 1395 11:40 ب.ظ

 

زمانی برای دیدار[خاطره ای از هفتمن همایش بیماری های نادر ایران](بخش دوم)

جمعه 21 اسفند 1394 06:15 ب.ظنویسنده : سجاد حسینی

 

آقای بشارتی، من و مهدی

نکته جالب توجه این عبور خانم هایی بود که کنار هر ورودی ایستاده بودند و به زور و با غضب خوشامد می گفتند و خوشامدگویشان آدم را به خنده می انداخت. هنگامی که به سالن پذیرایی رسیدیم متوجه شدیم که ظاهراً دوستان نادری که پیش از ما آمده اند همه فیوضات را چیده اند و جز آت و آشغال ابمیوه ها و جعبه خالی شیرینی ها چیزی برای ما نگذارده اند. با شکمی گرسنه و سری سربلند گرم معاشرت با دوستان از پیش آمده شدیم که به نوعی حکم سابقون را داشتند. از آنجمله مریم کرمی، دختر سابقم زهرا و همکار عزیزم سیناجان. با وجود هیاهو و بروبیای سالن همه چنان گرم گفتگو بودند که انگار سیصد سال است که همدیگر را می شناسند. بعد از مدتی گپ و گفت مطلع شدیم که سالن اصلی همایش پر شده و باید که ما جهت شرکت در همایش به سالن دیگری برویم که در آنجا از طریق ویدیو کنفرانس همایش پخش می شد. سخنرانان همایش یکی یکی پشت تریبون رفتند و از مشکلات بیماران نادر و راهکارها گفتند. در اواخر همایش من و دوست برنامه نویسم سینا جیم شدیم و دوباره به سالن پذیرایی بازگشتیم تا هوایی تازه کنیم.

در آنجا متوجه شدیم که شمار جیم شدگان بی شمار است. پس از مدتی آقا کاوه، آقای خلفی و دوستان هنرمند و بازیگرشان به ما ملحق شدند و ما افتخار این را پیدا کردیم که با این عزیزان عکس یادگاری بگیریم و با آنها از مشکلاتمان بگوییم. آقای بشارتی گفتند که آخرین کار بازیگریشان سریال "معمای شاه" بوده است و من به ایشان گفتم: "ما خیلی شما بازیگر خون گرم شمالی سینما و تلویزیون ایران را دوست داریم".

از هر چه بگذریم سخن دوست خوشتر است؛ بلاخره موعد شام فرارسید و مهمانان به سالن غذاخوری هجوم بردند. امسال به لطف هماهنگی های بنیاد و انجمن، همه به راحتی توانستیم شام بخوریم و برای همه به اندازه کافی هم میز و صندلی بود و هم غذا. سر میز شام من، سینا –مخ نرم افزار و برنامه نویسی انجمن- و حسین(حبیبی) با هم بودیم و مثل بقیه رفقا گل گفتیم و گل شنفتیم. واقعاً دیدار افرادی نظیر حسین که این همه فعال هستند، مرا به تحسین وامی دارد. ایشان هم مدرک و کالت داشتند هم مدرک زبان و هم به همراه مادر گرامیشان در امر طراحی سایت فعالیت داشتند.

در این همایش افتخار این را داشتم که با نگار خانم و دوست گرامیشان مقداری از زبان مادریمان، کردی، بحرفیم و با توجه به پیچیدگی لهجه ایشان، کمی در این زمینه به ایشان درس پس بدیم و البته بخندیم به  مرور بعضی از عادات و رسوم مشترک باحالمان.

سپس به اتفاق دوستان که اکنون جمعشان جمع تر شده بود به سمت اتوبوس به راه افتادیم تا خاطراتی شیرین تر را در هتل محل اقامتمان رقم بزنیم؛ چه اینکه جمع خودمانی تر می شد و راحت تر می توانستیم درد دل کنیم، از مشکلاتمان بحرفیم و راه حل بگیریم از متخصیصین این حوزه.

در راه بازگشت طنازی آقا مهدی، که طبق معمول از امر مقدس و صد البته جذاب ازدواج می گفت  خستگی را بالکل از تنمان زدود. بلاخره به هتل رسیدیم و من و زهرا(قریشی) خانم دوستان جدید را در اتاق های هتل جای دادیم. من، مهدی، امیر، آقای علی دیانت دوست و آقای کاوه خادم حسین در یک اتاق بودیم. از همه خستگی می بارید و البته بوی خاطرات خوش. آب نوشیدیم و مقداری خستگی به در کردیم.

پایان بخش این شب به یادماندنی چایی دبشی بود که به اتفاق دوستان در هتل صرف کردیم. آخ که چقدر چسبید!

شیرینی معاشرت زمان را از دستمان به در برده بود. بطوریکه که نمی دانستیم ساعت سه شب است. با این وجود من مجبور بودم که دوستان را تنها بگذارم و به خانه بازگردم تا فردایش برای رفتن به سر کار آماده شوم. کار خر است!   در میدان فردوسی یک تاکسی دربس کردم و رهسپار منزل شدم. در راه راننده کلی از خدا و خداشناسی گفت. گویی شامگاهان به خدا نزدیکترش کرده بود. آخرش یک پانصدتومانی را جلوی چشمان من آتش زد و گفت: "ببین من غم به ابرو نمیارم چون به این پول وابسته نیستم و دلیلش هم اینه که رو خدا بیشتر حساب می کنم". کارش برام جالب بود و باهاش دوبرابر حساب کردم و بهش گفتم: "حرف شما درسته. الان هم خدا اون پانصدتومان شما رو با 15000 تومان جواب میده!"

و اینچنین بود که همایشی دیگر با تمام کارها و شادی هایش پایان یافت و حسی زیبا از دیدار دوستان را در دل ما به جای گذاشت که فکر نمی کنم تا ابد شیرینی این دیدار از زیر زبانم برود. که گفته اند:

در چشم بامدادان به بهشت برگشودن/ نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی

در پایان از همه دوستان گرامی که با حضور و کمک هایشان ما را در برگزاری این همایش یاری کردند، صمیمانه تشکر می کنم و برای همه از خداوند متعال سرافرازی و سربلندی را مسئلت دارم.

S.S.Hoseini

13 اسفندماه 1394

آخرین ویرایش: جمعه 21 اسفند 1394 07:12 ب.ظ

 

زمانی برای دیدار[خاطره ای از هفتمن همایش بیماری های نادر ایران](بخش اول)

پنجشنبه 13 اسفند 1394 08:52 ب.ظنویسنده : سجاد حسینی

 
دوست خوبم آقای مهدی قاسمی در کنار آقای بشارتی بازیگر محبوب سینما و تلویزیون

 Disclaimer:
مطالب این وبلاگ نظرات شخصی اینجانب می باشد و منعکس کننده نظرات انجمن ایکتیوز نمی باشد. شما می توانید اخبار و رویدارهای انجمن را از کانال زیر در تلگرام دنبال فرمایید:

از دو سه هفته قبل از همایش رئیس(خانم زهرا قریشی)، همه ما انجمن را برای همایش دیگر که ظاهراً همایش هفتم بود جمع کرد. هر چه خواستیم شانه خالی کنیم رویمان نشد که خواست رئیس را زمین بگذاریم. کم میلی ما از همایش قبلی ریشه می گرفت که ما متحمل زحمات زیادی شدیم و فقط تا چند هفته بعد از همایش مشغول ریکاوری(Recovery) بودیم!

ولی بازم اصرار رئیس و شوق دیدار یاران قدیم ما را بر آن داشت که قدم در راه نهیم و هر آنچه در توان داریم رو کنیم. همه در جوش و خروش بودند تا هر طور که شده همایش را به بهترین نحو انجام دهیم. آقا کاوه(خادم حسین) مدیر گرامی، بنده خدا، یک پایش بنیاد بیماری های نادر بود و پای دیگرش چاپخانه محل کارش. که در آنجا نیز همه وقتش به چاپ بروشور انجمن و رفع و رجو مشکلات آن می گذشت. طبق توافقاتی که ایشان با بنیاد کردند، قرار شد که ما ایکتیوزی ها 100 شرکت کننده در این مراسم داشته باشیم و به تعداد 40 نفر نیز می توانستیم که به دوستان اسکان بدهیم.

 زهرا روبط عمومی قدرقدرت ما هم، هم و غمش را گذاشته بود روی جمع کردن بچه ها و گردآوری مشخصات شرکت کنندگان احتمالی  همایش منجمله دوستان گروه ایکتیوز در تلگرام و سایر دوستان قدیم که اکنون هر کدام در گوشه ای به معیشت و دعاگویی مشغول بودند. نوید(وصالی) گرم فعالیت های انتخاباتی بود و ناصر(کشاورز) در تکاپوی شروع یک زندگی تازه با نیمه گم شده اش که خوشبختانه بلاخره پیدایش کرده بود. مهسا نویسنده فعال گروه دم به دم اطلاعیه و گزارش می نوشت تا دوستان ایکتیوزی را از برگزاری همایش خبر کند. مهسا با شلوغی و شیطنت هایش شور و شوق خاصی به گروه داده بود. بیتا و ملیحه یاران قدیمی انجمن هم شاه کلید گروه بودند و در هر کاری اعم از هماهنگی و تنظیم گزارش ها شرکت می جستند. سینا(شمسی) IT Man گروه همه اش دست به صفحه کلید بود تا ارسال پیامک گروهی به دوستان را راه بیندازد و کسی از برگزاری همایش بی خبر نماند. Pop up قشنگی هم برای سایت Ichthyosis.ir طراحی کرد که به محض ورود به سایت اطلاعات همایش را در اختیار کاربران می گذاشت. و به ما یاد می داد که چطور کارهای کامپیوتری انجمن را به انجام برسانیم. ناهید خانم هم از اتاق فرمان همه را هدایت می کرد.

دو سه روز مانده به همایش به تبریز رفتم تا هم قرابیه(یک شیرینی محبوب تبریزی) بخورم و هم با یک دکتر که یکی از آشنایان معرفی کرده بود، گپی دوستانه بزنم. این دفعه هیچ یک از دوستان تبریزی انجمنی را از سفرم خبر نکردم چون بیم آن داشتم مثل دفعه قبلی کلی به زحمت بیافتند و شرمنده مهمان نوازی و زحمات بی حد و حصرشان شوم. گرم معاشرت با مردم خونگرم تبریز بودم که فهمیدم کارم با دکتر به وقت اضافه کشیده و باز شرمنده بچه های با صفا و با معرفت انجمن می شوم؛ از آنجا که یا به همایش نمی رسیدم یا دیر می رسیدم. که البته خوشبختانه گزینه اخیر محقق شد؛ که از قدیم الایام گفته اند دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است. روز همای، ساعت 11 صبح با شرمندگی سوار هواپیما به طرف تهران شدم تا لااقل لحظات باقیمانده را در جمع گرم دوستان باشم و اگر کمکی از دستم بر می آید انجام دهم.

کلید در خانه را که انداختم و یک تماس تلگرامی که با بچه های انجمن برقرار نمودم! خبردار شدم که بنیاد بیماری های نادر یکی دو ساعت مانده به برگزاری همایش از دادن اسکان به بچه های انجمن که بعضاً از شهرستان می آمدند، سر باز زده و طبق معمول آقا کاوه مدیر گرامی ما را به درد سر و دوندگی انداخته و خواب و خور و آرامش را از بنده خدا گرفته. در این اثنا همچین خبردار شدم که امیر(رزمخواه) عزیز بدلیل فوق الذکر بین ترمینال و سالن همایش های صدا وسیما – که قرار بود همایش در آنجا برگزار شود- معلق است. لذا باهاش تماس گرفتم و ازش دعوت کردم تا به خانه من بیاد و بعد از صرف چایی چیزی به اتفاق راهی همایش شویم. امیر با آن خنده همیشکی ،که هیچ وقت از لبانش دور نمی شود، آمد؛ در حال پهن کردن بساطش بود که موبایلم زنگیدن را آغاز کرد. پشت خط آقا کاوه بود از زحمت زیاد به نفس نفس افتاده بود و به من گفت که هتل باباطاهر واقع در خیابان قرنی دست مرا می بوسد: جهت پذیرش مهمانان و انتقال آنان به سالن همایش. سمعاً و طاعتایی گفتیم و رهسپار میقات شدیم. امیر را خانه گذاشتم تا نفسی چاق کند.

در ورودی هتل با آقا کاوه و دوستان گرامیشان آقایان شهبندی و بلوری زاده روبرو شدم که با وجود اینکه سالم بودند و ایک نداشتند به عشق کمک به آقا کاوه و دوستانشان(ما ایکتیوزی ها) آمده بودند و به اتفاق آقا کاوه هتل را با هزینه شخصی رزرو کرده و یک اتوبوس نیز جهت حمل و نقل دوستان اجاره کرده بودند. این موقعی بود که هیچ امیدی به تقبل این هزینه از طرف بنیاد نبود. البته چند دقیقه پیش مطلع شدم که خوشبختانه با پیگیری های آقا کاوه بنیاد قبول کرده است که کمک هایی در این زمینه بکند. آقا کاوه و دوستان گرامیشان فهرست بچه های خواهان اسکان را به من دادند تا آنها را در اتاق های هتل جای دهیم و سپس با اتوبوس راهی همایش شویم. و خودشان راهی محل همایش شدند تا هماهنگی و کارهای بعدی همایش را به انجام برسانند

اندک اندک جمعمان جمع شد: مهدی تبریزی(قاسمی)، مریم مشهدی و نازیلا از راه رسیدند و کم کم دوستان جای خود را پیدا کردند. ساعت داشت کم کم 6 بعد از ظهر می شد(یک ساعت قبل از شروع همایش)   و هوا به تاریکی می زد. اما از کرمی بزرگ دوست شیرازیمان خبری نبود. این در حالی بود که آقا کاوه توصیه اکید کرده بود که حتماً صبر کنیم تا خانم کرمی تشریف بیاورند و ایشان را با خودمان ببریم. بلاخره چشممان به جمال بی مثال ایشان و یار غارشان متین خانم روشن شد و این رخصتی بود برای به راه افتادن. در اتوبوس من و مهدی عزیز و ایضاً راننده گرامی از هر دری گفتیم: اقتصاد، سیاست و ... ایرانی هستیم دیگر! کاریش نمیشه کرد. باید در هر چیزی اظهار نظر کنیم J البته نفس معاشرت با دوستان لذت بخش بود.

 پس از درنوردیدن خیابان های عریض و طویل پرترافیک شمال به جنوب تهران به در ورودی همایش رسیدیم که در آنجا مهسا و زهرا به اتفاق عده ای دیگر از دوستان که مستقیماً به سالن همایش آمده بودند، گرم پخش کردن دعوت نامه های انجمن برای همایش بودند. مهسا را برای اولین بار بود که از نزدیک می دیدم و به همین دلیل خوف مختصری بر دلم نشسته بود  چه اینکه شنیده بودم خیلی شیطون و بلاست که اتفاقاً هم، همینجوری بود و هم دو سه درجه بالاتر! بلاخره با ارائه دعوت نامه ها کارت ورودی به همایش را دریافت داشتیم و پس از گذر از چند در ورودی به سالن پذیرایی محل رسیدیم. 


آخرین ویرایش: پنجشنبه 13 اسفند 1394 09:18 ب.ظ

 

نکته ای برای راحتی حمام ایکتیوزی ها

جمعه 11 دی 1394 01:36 ب.ظنویسنده : سجاد حسینی

 
یکی از مشکلاتی که ما ایکتیوزی ها در زندگی روزمره خود با آن دست به گریبانیم این است که مجبوریم بعضاً ساعت ها در حمام بمانیم تا پوسته ها خشک و مرده را از بدنمان جدا کنیم. بدیهی است که این چنین توقف های طولانی در حمام ممکن است به تدریج مشکلاتی از قبیل آرتروز زانو، آرتروز کمر و آرتروز گردن را برایمان ایجاد کند. گذشته از این ماندن طولانی در حمام در وضعیت ایستاده، باعث ناراحتی و فراری شدن از حمام می شود.
راه حلی که من  بطور اتفاقی برای این موضوع پیدا کردم این بود که یک چهار پایه پلاستیکی (یا هر جنسی که آب در آن نفوذ نکند) را در حمام قرار دهم و موقع حمام با خیال راحت روی آن بنشینم و به حمام بپردازم. در این حالت بهتر است که حمام یک سر دوشی متحرک داشته باشد که موقع نشستن بتوانم براحتی آن را روی بدنمان بگیریم. 
در اینصورت ما حتی می توانیم اگر مثلاً بعد از نیم ساعت حمام خسته شدیم، چند دقیقه ای را روی چهارپایه استراحت کنیم.
اگر شما راه حل بهتری برای این مشکل دارید, ممنون می شوم اگر با ما نیز به اشتراک بگذارید.

برچسب ها: زندگی راحت برای ایکتیوزی ها ، ایکتیوز ،
آخرین ویرایش: جمعه 11 دی 1394 01:54 ب.ظ

 

بلغ العلى بكماله كشف الدجى بجماله حسنت جمیع خصاله صلوا علیه و آله

دوشنبه 7 دی 1394 05:44 ق.ظنویسنده : سجاد حسینی

 
ماه فروماند از جمال محمد
سرو نباشد به اعتدال محمد

قدر فلک را کمال و منزلتی نیست
در نظر قدر با کمال محمد

وعدهٔ دیدار هر کسی به قیامت
لیلهٔ اسری شب وصال محمد

آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسی
آمده مجموع در ظلال محمد

عرصهٔ گیتی مجال همت او نیست
رو
ز قیامت نگر مجال محمد
وآنهمه پیرایه بسته جنت فردوس
بو که قبولش کند بلال محمد

همچو زمین خواهد آسمان که بیفتد
تا بدهد بوسه بر نعال محمد
شمس و قمر در زمین حشر نتابد
نور نتابد مگر جمال محمد

شاید اگر آفتاب و ماه نتابند
پیش دو ابروی چون هلال محمد

چشم مرا تا به خواب دید جمالش
خواب نمی‌گیرد از خیال محمد

سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی
عشق محمد بس است و آل محمد
 میلاد پیام آور برادری و برابری و توحید، رحمة للعالمین رسول گرامی محمد مصطفی(ص) پیشاپیش بر تمام آزادگان جهان مبارک باد

آخرین ویرایش: دوشنبه 7 دی 1394 06:07 ق.ظ

 

راه حل طب سنتی برای پوسته پوسته شدن پوست و صورت

پنجشنبه 3 دی 1394 09:59 ب.ظنویسنده : سجاد حسینی

 
عنوان یک ایکتیوزی همیشه راه حل های ارائه شده برای مشکل پوسته پوسته شدن پوست برایم جالبن. چندی پیش در روزنامه آقتاب مطلبی راجع به راه های مقابله با مشکل پوسته پوسته شدن پوست دیدم که بنظرم برای همه کسانی که با مشکل خشکی و پوسته پوسته شدن پوست مواجهند، خواندنش مفید خواهد بود:

آخرین ویرایش: جمعه 11 دی 1394 01:56 ب.ظ

 

یادتان باشد

پنجشنبه 26 آذر 1394 01:12 ب.ظنویسنده : سجاد حسینی

 





  • یادتان باشد خوشبختی شما با شما آغاز می شود نه دارایی هایتان، نه شغلتان نه روابطتان نه دوستان تان ، بلکه با خودتان.


  • ده درصد از منازعات به دلیل اختلاف نظر است و نود درصد به دلیل لحن بد گفتگو


آخرین ویرایش: پنجشنبه 26 آذر 1394 02:03 ب.ظ

 

عین و شین و قاف عشق است حسین

شنبه 24 مرداد 1394 09:35 ق.ظنویسنده : سجاد حسینی

 


امیدوارم که حالتان بهتر از دیروز باشد و چنان سرخوش زندگی باشید که ما را از هم یاد برده باشید! ما با بادها رفته ایم. یاد کنید یادمان ها را! که با مرگ نمی میرند که حیات جاودانه می یابند و صد واله و شیدا. ما رفته ایم اما هنوز اسیر واژه هاییم ای همقطاران! راستش را بگویم واژه ها از دست ما به فغانند؛ لیک چه کنیم که در دنیا نفس هایی است که باید کشیده شوند و دردهای که چشیده. بیایید تا دمی بیاساییم از این حجاب ظلمانی و در بزم جام های پی در پی خوش باشیم. باشد که حال ما و هم بدحالان عالم خوش شود. 

پس بشنوید نوای دل شیدای شکسته را که گویند نوایی خوش دارد:


الحق که حسین فاطمه را نور دو عین است

الحق پسر فاتح بدر است و حنین است

بیچاره کسی هست که بی عشق حسین است

نازم به حسین و هدف و مشک و مرامش

شاهان جهانند غلامان غلامش

اباعبدالله حسین ثارالله

هر که دل شود پاره ز غم دوختنی نیست

اسرار جنون جان من آموختنی نیست

این دل به جز داغ حسین سوختنی نیست

ما یکدلگان خاک کف پای حسینیم

ما نسل به نسل عاشق و شیدای حسینیم

اباعبدالله حسین ثارالله

بنیادگر بی خلل عشق حسین است

سر حلقه کل دول عشق حسین است

شخصیت بین الملل عشق حسین است

او معرفت آموخته بر حضرت آدم

یک موی حسین را نفروشیم به عالم

اباعبدالله حسین ثارالله

ایثار و شرف ایده مطلوب حسین است

هر عنصر فرهیخته مجذوب حسین است

محبوب کسی هست که محبوب حسین است

محبوب حسین صاحب اندیشه ناب است

هر کس حسینی نبود خانه خراب است

اباعبدالله حسین ثارالله

این مجمع عشق است نه بازیجه دست است

هر مبحثی از مبحث بحث الست است

اینجا سخن از ساقی و میخانه و مست است

ما بوسه بگیران می دست حسینیم

ما جرعه کشان در دو جهان مست حسینیم

اباعبدالله حسین ثارالله


آخرین ویرایش: شنبه 24 مرداد 1394 11:14 ق.ظ

 

پیش نویس بروشور برای ششمین همایش بیماری های نادر_ سال1393

جمعه 22 اسفند 1393 10:35 ب.ظنویسنده : سجاد حسینی

 

با سلام و احترام خدمت خوانندگان گرامی

پیشاپیش عید نوروزو خدمت همتون تبریک می گم و امیدوارم که سال جدید سال بهتری از سالای قبلی واستون باشه. امیدوارم که سال شادی داشته باشین و سال جدید واستون سال رسیدن به آرزوهای نرسیده باشه. امیدوارم که لحظه لحظشو با امید و تفکر مثبت طی کنید و از کوچیک ترین موفقیتاش لذت ببرین و جشن بگیرین. امیدوارم که در سال جدید بیشتر بخندین، بیشتر ببخشین، بیشتر تلاش کنین و خلاصه اینکه از زندگیتون بیشتر لذت ببرین.

10 اسفند امسال ششمین همایش بیماری های نادر در سالن اجلاس سران برگزار شد که ما ایکتیوزیا هم افتخار شرکت در اونو داشتیم. از من خواسته شده که پیش نویس بروشور این همایشو برای بیماری ایکتیوز بنویسم که حاصل فایل زیر شد(پی دی اف PDF):

البته این پیش نویس چندان مورد استقبال دست اندرکاران محترم مراسم قرار نگرفت و بجای آن از بروشور زیر استفاده شد که به حق هم شکیل تر و هم زیباتر است(فایل فشرده Rar):
امیدوارم که این فایل ها اطلاعات شما کاربران گرامیو از بیماری ایکتیوز زیادتر کنه و اگر براتون جدیده، این بیماریو بهتون بشناسونه. ضمناً ازتون خواهشمندم که اگر می تونید برای عزیزان رنج کشیده ایکتیوزی کاری بکنید دریغ نکنید که باقی الصالحاتی اصیل تر از کمک به مغروقان درد و رنج و تنهایی -که پیامدهای این بیماری دردناکند- نیست. خدای در دنیا و آخرت خیرتان دهد:

ای که دستت می‌رسد کاری بکن/ پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار
                           
                                 (سعدی علیه الرحمه)

آخرین ویرایش: جمعه 11 دی 1394 01:56 ب.ظ

 

همایش بیماری های نادر از زبان یک ایکتیوزی

دوشنبه 11 اسفند 1393 08:48 ب.ظنویسنده : سجاد حسینی

 
جمعه پیش ششمین همایش بیماری های نادر ایران برگزار شد. ما ایکتیوزی ها هم که تازه زیر چتر بنیاد معزز بنیاد بیماری های نادر درآمده ایم هم افتخار حضور در این مراسم با شکوه را داشتیم. اگر کارمند باشید می دانید که زود بیدار شدن در یک روز تعطیل چه ضدحال بزرگی است! البته من این ضدحال بزرگ را با جان و دل پذیرفتم تا 8 صبح روز جمع پذیرای دوستان ایکتیوزی و خانواده هایشان ،از دیده و ندیده،  در آمفی تئاتر بیمارستان تریتا باشم. از طرفی به آقا ناصر در این باره قول داده بودم و دوست نداشتم که بعنوان یک فرد بدقول شناخته شوم. ماشین های ونک را سوار شدم و جنب پل همت پیاده شدم. سپس برای رفتن به انتهای غربی بزرگراه همت به بالای پل رفتم. راننده منو تا انتهای بزرگراه برد اما آنجا گیج می زد که بیمارستان تریتا با این نام عجیب و  غریبش کجاست؟! در این هاگیر واگیر یه خانمی که هرگز متوجه نشدم دکتر است یا همراه بیمار ماشینشو کنار ماشین ما نگه داشت و آدرس بیمارستان تریتا رو سؤال کرد که تنها کمک ما بهش فقط لبخند معصومانه ای ناشی از ندانستن آدرس بود! بعد از کلی این در اون در زدن و استفاده از جی پی اس بلاخره چشممون به جمال بیمارستان خصوصی و جدیدالاحداث تریتا روشن شد. راننده منو کنار بزرگراه همت و روبروی بیمارستان تریتا پیاده کرد و من مجبور شدم که برای یکی از معدود دفعات عمرم از یک بزرگراه و نرده هاش بگذرم. انتظامات یک دست پوشیده و کراواتی تریتا آدمو به یاد خوش پوش های فیلم ماتریکس می انداخت با این تفاوت که این بار تم قهوه ای بود نه مشکی! 
بعد از مدتی سیاحت در بیمارستان تریتا ،که منظره بزرگراه همتش انصافاً دیدنی است، آقا پوریا و بیتا خانم و هم چنین پدر بیتا خانمو دیدم که صحبتشون گل انداخته بود. من هم به این جمع تازه تشکیل شده و صمیمانه اضافه شدم و گل گفتیم و گل شنفتیم. بعد از مدتی جمع مستان اندک اندک رسید و مریم خانم، آقای سیدعبدالهی و سایر دوستان یکی بعد از دیگری اضافه شدند و خلاصه جمعمان جمع شد. دعوت نامه های همایش بین حاضرین توزیع شد و مدتی بعد از دوستان برای حضور در سالن پذیرایی دعوت به عمل آمد. پس از پذیرایی مختصری، یکی از مسئولین بیمارستان از کسایی که تو سالن پذیرایی بودند برای شرکت در همایش علمی بنیاد دعوت کرد. باید اعتراف کنم که جز چند کلمه قلبمه سلمبه پزشکی چیزی از این همایش دست گیرم نشد اما همینکه دیدم این اساتید و دکترهای ارجمند ،از داخل و خارج کشور، خودشان را وقف بیماری های نادر کرده اند، برایم کافی بود. در آخرای همایش بودیم که متوجه شاطر نوید شدم و به اتفاق ایشان که این روزها با دست های گچ گرفتشان چهره ی شاخصی در جمع ما ایکتیوزی ها هستند، ساعات خوشی را در لابی بیمارستان تریتا گذراندیم. بعد از اتمام همایش بار دیگر حاضرین برای صرف نهار به سالن پذیرایی برگشتند. جاتان خالی! غذا چلوکباب بود و دو نوع دسر خوش رنگ و البته خوش مزه. پس از صرف نهار به اتفاق نویدجان، پدر بیتا خانم و آقای سیدعبداللهی به سمت هتل شیان ،که برای اقامت ایکتیوزی ها دز زمان همایش درنظر گرفته شده بود، حرکت کردیم. این بار باید به انتهای شرقی بزرگراه همت می رفتیم. بلاخره تاکسی های ما یک به یک به هتل رسیدند و هر یک در یکی از سوئیت های آنجا ساکن شدیم. بعد از آنهمه دوندگی چقد چسبید آن چایی که من و نویدجان در سوئیتمان صرف کردیم! نزدیکای ساعت 5 بعدازظهر به سمت سالن اجلاس سران ، محل برگزاری، ششمین همایش بیماری های نادر حرکت کردیم. در سالن چنان بروبیایی بود که نپرس! ما ایکتیوزیا پس از ورود به سالن همایش در طبقه فوقانی مستقر شدیم. ظاهراً در قسمت پایینی سالن خیرین و مهمانان ویژه بنیاد نشسته بودند. اما از حق نگذریم جمع ما ایکتیوزیا صفای دیگری داشت  و برای هر کسی مایه خوشبختی بود که در چنین جمعی باشد. همه با شور و شوق مراسم را دنبال می کردیم و شور و شوقمان وقتی فزونتر می شد که می دانستیم قرار است آقا کاوه به نمایندگی از ما ایکتیوزی ها در این مراسم سخنرانی کند. آقایان ربیعی(وزیر تعاون) و داوودیان(مدیرعامل بنیاد بیماری های نادر ایران) از معروفترین سخنرانان این مراسم بودند. سخن آقای ربیعی که فرمودند هم «هم شرایط اجتماعی و هم سیاست ها در بوجود آمدن بیماری های نادر دخلید و در نتیجه هم جامعه و هم دولت برای رفع و تخفیف این بیماری ها مسئولند» خیلی به دلم نشست. مراسم از ترانه و موسیقی خالی نبود و به همراه طنازی دوستان جو دلپذیری را فراهم کرده بود. تنها ملالم در این مراسم دورافتادن از یار گرمابه و گلستانم نوید جان بود که به بدلیل همزمان نبودن ورودمون به سالن اتفاق افتاد و خلاصه اینکه فرصت دوباره  چایی خوردن با شاطر نوید از دست رفت! افسوس و صد افسوس! :)
در انتها دو نفر از بیماران نادر، یکی آقا کاوه به نمایندگی از ایکتیوزی ها و یه نفر دیگه صحبت کردند که اوج سخنرانی آقا کاوه و فراز پایانی سخنرانی شون این بود که «با ما بیماران نادر، مثل انسان رفتار کنید». بعد از پایان مراسم بازار عکس یادگاری و خوش و بش گرم بود و با صرف شام این روز و شب به یاد ماندنی خاتمه یافت. باشد که سرآغازی باشد بر بازتولدی شکوفا برای جامعه نوپای ایکتیوزی مان.
در پایان بر خود لازم می دانم که از آقای کاوه خادم حسین، خانم قریشی(مسئول روابط عمومی)، آقای ناصر کشاورز، خانم بجستانی، بیتا خانم و نویدجان که زحمت تدارک و هماهنگی این مراسم را متقبل شدند تشکر کنم. همچنین متشکرم از همه ایکتیوزی هایی که در این مراسم شرکت کردند و همچنین کسانی که نتونستند شرکت کنند اما با دلگرمی ها و راهنمایی هایشان پشتیبان شکل گیری این جمع صمیمی بودند.

آخرین ویرایش: جمعه 11 دی 1394 01:57 ب.ظ

 

حال ما هم خوب است!

یکشنبه 19 بهمن 1393 11:23 ب.ظنویسنده : سجاد حسینی

 
اندیشه های خوب را باید بازنشر داد. اندیشه های بد خود به خود محو خواهد شد. ملاک خوب و بد چیست؟ وجدان بیدار همه ی انسان ها. این شعر حال مرا خوب کرد. امیدوارم که حال شما را نیز خوب کند:
 سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نیامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم
خواب دیده‌ام خانه‌ئی خریده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار … هی بخند!
بی‌پرده بگویمت
چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه
یک فوج کبوتر سپید
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
یادت می‌آید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت می‌نویسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!
سید علی صالحی

گفتار برگزیده:
زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کنید؛ زندگی یک هدیه است که باید از آن استفاده کنید.                (چارلی چاپلین


آخرین ویرایش: یکشنبه 19 بهمن 1393 11:37 ب.ظ

 

گفته ها و نکته ها: تفاوت برنامه نویس های مبتدی و خبره

دوشنبه 29 دی 1393 08:49 ب.ظنویسنده : سجاد حسینی

 
“When debugging, novices insert corrective code; experts remove defective code.”
Richard Pattis 
"هنگام اشکال زدایی برنامه، برنامه نویسان مبتدی، کدهای تصحیحی را به برنامه می افزایند و برنامه نویسان خبره، کدهای ناصحیح را از برنامه می کاهند.
-ریچارد پاتیس


منبع:

برچسب ها: برنامه نویسی ، مبتدی و خبره ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 29 دی 1393 09:04 ب.ظ

 

امون از دست ما ایرونیا!

پنجشنبه 11 دی 1393 01:26 ب.ظنویسنده : سجاد حسینی

 
پس از فوت شدن مرتضی پاشایی خواننده پاپ، واکنش های افراط گونه بسیاری از مردم شاهد بودیم. بعنوان مثال، هنگامی که در تاکسی بودم، آقای راننده که آدم مسنی بود و بقول خودش خلافکار زاده شده بود، با آن ماشین عهد بوقش، از پاشایی یاد می کرد. یا وقتی صبح خروس خون برا سر کار رفتن از خانه خارج شدم، دیدم که همسایه نیمه بیدارمون که معلوم نبود کشتیاش کجا غرق شدن!، صدای ضبطشو بالا برده بود که اونم پاشایی می خوند. ویدئوکلوپ سر راهم، که معمولاً به نرخ روز نون می خوره، داشت با ترانه های پاشایی اشک ملتو درمی آورد. دوست من که عاشق خوانندگیه، ترانه پاشایی رو تقلید می کرد. عکس استاتوس جوی ها و اشک دم مشکی ها به پاشایی تغییر یافت و ...
این در حالی بود که پیش از فوت او هیچکدوم از افراد گفته شده، اشاره ای به پاشایی نداشتند. نه پاشایی عکس محبوب رو مجله ها بود و نه مزین کننده ویترین ویدئوکلوپ ها. این واکنش های افراطی بگونه ای وسعت یافت که صدای جامعه شناسان را هم درآورد.
دقت کنید که ما همه روزه شاهد مرگ دانشمندان و بزرگان بسیاری هستیم که خدمات بهتر و بیشتری به بشریت تقدیم داشته اند اما نه هواداران دوآتیشه آنها دم در بیمارستان جمع می شوند و نه اینکه عالم و آدم از خدمات آنها دم می زنند. این آدم های فرهیخته درمظلومیت کامل دفن و فراموش می شوند. در چنین شرایطی آیا شایسته است که چنین واکنش های افراط گونه ای به مرگ اشخاصی چون پاشایی نشان داده شود که هیچ خدمت شایان توجهی به جامعه نکرده اند.
هدف از این چند سطر این نیست که بگوید پاشایی بزرگ نیست؛ فقط می گوید که این بزرگی در طول عمر او کجا بود؟ اگر واقعاً بزرگ بود، چه بهتر که در ایام حیات از او تقدیر می شد؛ نه هنگامی که دست او از دنیا کوتاه است. در چنین شرایطی, این چنین واکنش هایی جز آزادشدن خشم ها و عقده های سرکوب شده، چیز دیگری نیست. بهتر است که به افراد همان جایگاهی را بدهیم که شایسته آنند و هی بی خود آنها را بزرگ و افسانه ای نکنیم. و برای آنها هیبتی پوشالی نسازیم که قادر به توضیح آن نیستیم و نمی توانیم بگوییم که به این دلیل و آن دلیل آنها بزرگ هستند.

ما مرده پرستان- مانا نیستانی


آخرین ویرایش: پنجشنبه 11 دی 1393 02:06 ب.ظ

 

تعداد کل صفحات ( 2 ) 1 2
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو